حکایتی از گلستان سعدی (مادر زن)

 

یکی را زنی صاحب جمال جوان در گذشت و مادر زن فرتوت

 به علت صداق در خانه متمکن بماند و مرد از مجاورت

 او به جان رنجیدی و از محاورت او چاره ندیدی

 تا گروهی آشنایان به برسیدن آمدنش

 یکی گفتا: چگونه ای در مفارت یار عزیز؟

 گفت: نادیدن زن بر من چنان دشوار نیست که دیدن مادر زن:

 

              گل به تاراج رفت و خار بماند              گنج برداشتند و مار بماند

              دیده بر تارک سنان دیدن                  خوشتر از روی دشمنان دیدن

              واجب است از هزار دوست برید          تا یکی دشمنت نباید دید.

روز ازدواج پسر نادرشاه افشار

http://www.persi.com/Galleries/1915_corontion/coronationsalatin/ch01.jpg

نادرشاه افشار
پس از بخشیدن دوباره تاج و تخت هند به "محمد شاه گورکانی" پادشاه هندوستان ، خواست یکی از دختران او را به همسری نصراﷲ میرزا دومین پسر خود درآورد . از سویی دیگر دستور تشکیل جلسه با شکوهی از اندیشمندان و خردمندان هند را در کاخ پادشاهی داد . محمد شاه گورکانی پس از دیدن آن همه از دانشمندان کشورش در کاخ اش به پادشاه ایرانزمین گفت تا کنون هیچ گاه این همه اندیشمند و خردمند در کاخ ما دیده نشده بود . نادرشاه خندید و به او گفت اگر گوشت به حرف خردمندانت بود ، من هم اکنون در حال جنگیدن با سپاه یاغی عثمانی بودم و مرا به هند چکار ؟ ...
نصراﷲ میرزا فرزند نادر به پدر گفت چه لزومی بود در روز مراسم ازدواج من این همه عالم اینجا بیاید و پدر دستی بر شانه اش گذاشت و گفت تو باید اینها را ببینی و بشناسی اینها بهترین دوستان تو هستند . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : (چه فریست زندگی را ، آنگاه که برآزندگان را نشناسی ؟ و در خود بپیچی ؟ ) .
گفته می شود پس از بازگشت سپاه پیروز ایران از هند ، محمدشاه گورکانی دستور داد بخشی از کاخ اش ، محل همیشگی درس و بحث اندیشمندان هندی باشد ...

فرگون زیبا و برترین گنج زندگی



آروشا همسر یکی از مهتران دربار سلجوقی به فرگون (زیباترین زن زمانه خویش) همسر ملک شاه گفت : اگر گوش بر هر دیواری بگذاری ، از اهالی آن خانه خواهی شنید فرگون زیبا بزرگترین گنج گیتی را در اختیار دارد کلید دار خزانه ایران در واقع اوست و خندید . فرگون دستی بر موهای کودک زیبایش کشید و گفت گنج من همین کودک است . فرزند من بزرگترین داشته من است و همین برای من بس است آروشا تا خواست به حرفهای قبلی خود ادامه دهد دید فرگون بانوی نجیب و پاک نژاد ایرانی در حال دور شدن است . ارد بزرگ فیلسوف برجسته معاصر که خود از تبار فرزندان ملک شاه و فرگون است می گوید : مادر و پدر ، زندگیشان را با فروتنی به فرزند می بخشند .
در واقع بانوی زیبای ایران "فرگون" به زن ایرانی می آموزد بزرگترین گنج گیتی در آغوش اوست و او باید نگهبان بدن ، روان و اندیشه او باشد .

رابطه بین سن و معیار ازدواج

اطلاعات زير،‌حاصل يك تحقيق بر روي يك گروه ميليوني از دختران ايراني است كه در آن رابطه‌ي بين سن و معيار ازدواج مورد بررسي قرار گرفته است.

۱۸ الي ۲۰ سالگي: حداقل ليسانس داشته باشد،قدبلند،‌خوش بر و رو،‌ خوش تيپ،‌ خوشمزه!،‌ پولدار،‌داراي ماشين (حداقل 206)،‌ترجيحا خارج رفته.

۲۱ الي ۲۴ سالگي: حداقل فوق ديپلم داشته باشد،‌قد متوسط هم اشكال ندارد، قيافه چندان مهم نيست، تيپ معقولانه، بداخلاق نباشد،‌داراي ماشين (حداقل پرايد)، خارج رفته ‌نرفته فرقي ندارد.

۲۵ الي ۲۹ سالگي: مدرك تحصيلي چندان مهم نيست،‌كار داشته باشد كافيست، قدش خيلي كوتاه نباشد ترجيحا، مهم سيرت است نه صورت!، آدم نبايد ظاهربين باشد،‌ دست بزن نداشته باشد همين، ماشين نداشت اشكال ندارد ولي قول بدهد بعدا بخرد.

۳۰ الي ۳۵ سالگي: مدرك اصلا مهم نيست فقط سواد خواندن و نوشتن داشته باشد كفايت مي‌كند، كار داشته باشد، قدش اصلا اهميت ندارد،‌مهم فهم و شعور است.

۳۶ الي ۴۰ سالگي: كار داشته باشد كافيست،‌فهم و شعور هم ترجيحا داشته باشد

۴۱ الي ۵۰ سالگي: مذكر باشد كفايت مي‌كند!

۵۰ الي آخر: در حال حاضر مشترك مورد نظر در دسترس نمي‌باشد/ نو ريسپانس تو پيجينگ!

- در پايان به پسران محترم و عزيز توصيه مي‌شود:

با توجه به بالا رفتن سن ازدواج دختران كه ميانگين آن نزديك به سي سال است ، زياد خودشان را براي ادامه‌ي تحصيل، مشكل سربازي،خريد منزل،‌ماشين،‌موبايل و غيره اذيت نكنند؛ چرا كه هم عجله كار شيطان است و هم طبق آمار فوق،‌طرف همينجوري از شما راضي است و نيازي به زحمت اضافه نمي‌باشد!

و من الله توفيق!

شیر و خرگوش و روباه

خرگوش و روباه

شيره ميخواسته بره مسافرت،‌ خرگوشه رو جای خودش ميگذاره سلطانِ جنگل. خرگوشه هم روز اول ميگه: ‌برين اون روباه پدرسوخته رو بيارين. ميرن روباهه رو ميارن، هنوز تو نيومده، مي‌توپه بهش كه: پدرسوخته، تو كلاهت كو؟! دستور ميده روباهه رو ببندن به يك درخت،‌ همه حيوونای جنگل بيان... کتکش بزنن! دو روز بعد دوباره روباهه رو احضار ميكنه، باز تا مياد تو بهش ميگه: ای فریب خورده! تو كلاهت كو؟! باز ميده ببندنش به درخت و همه حيوونا بزننش. ‌ خلاصه چهار پنج روز همينجوری ميگذره، آخر روباهه شاكی ميشه،‌ زنگ ميزنه به موبايل شيره و ميگه بابا اين چه افتضاحيه؟! اين ريختی پيش بره،‌ اين خرگوش تاج و تختت رو به باد ميده. شيره هم زنگ ميزنه به خرگوشه ميگه: بابا،‌ بيخودی كه نبايد به ملت گير بدي! يه گيری بده كه شاكی نشن. خرگوشه ميگه:‌ يعنی چي؟ ميگه: مثلا فردا روباهه رو بفرست برات سيگار كِنت بخره. اگه پايه كوتاه خريد بگو چرا بلندشو نخريدي،‌ اگه بلند خريد بگو چرا كوتاهشو نخريدي، بعد هم ترتيبش رو بده! خرگوشه ميگه:‌ خوب، يادگرفتم. فردا باز روباهه رو احضار ميكنه و ميگه برو يك بسته سيگار كنت بخر. روباهه مياد تيزبازی دربياره، ميره هم سيگار پايه بلند مي‌خره هم پايه كوتاه. خلاصه برمي‌گرده تو كاخ، پايه كوتاهه روميده، ميگه: قبله عالم به سلامت! اينم سيگار كنت. خرگوشه زود ميگه: ‌پدرسوخته، من پايه بلندشو مي‌خواستم! روباهه هم درجا دست مي‌كنه بسته پايه بلند رو ميده. خرگوشه ميبينه رودست خورده، ‌پاك شاكی ميشه، ميگه: ‌اصلا ای برانداز! تو كلاهت كو؟!

پریا

یکی بود یکی نبود     زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود.

زارو زار گریه می کردندپریا.

مث ابرهای باهار گریه می کردن پریا.

روبروشون تو افق شهر غلام های اسیر

پشت شون سردوسیا قلعه افسانه پیر.

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب توی برج شبگیر می اومد...

پریای نازنین چه تونه زار می زنید؟

توی این صحرای دور. توی این تنگ غروب

نمی گین برف می یاد؟   نمی گین بارون میاد.   نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟  نمی ترسین پریا؟   نمیاین به شهر ما؟

امشب تو شهر چراغونه    خونه دیبا داغونه     مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهرمیان    داریه ودمبک می زنن   می رقصن ومی رقصونن

اگه تا زوده بلند شین   سوار اسب من شین  

می رسیم به شهر مردم ببینید: صداش میاد  

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.

عوضش تو شهر ما...{آخ!نمی دونین پریا!}

در برج وامیشن برده دارا رسوا می شن   غلوما آزاد میشن ویرونه ها آبادمیشن

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب .  ظلمتو داغونش کنن   عمو زنجیر بافو

پالون بزنن وارد میدونش کنن   به جائی که شنگولش کنن  

سکه یه پولش کنن:       دست همو بچسبن    دور یاور برقصن

((حمومک مورچه داره  بشین و پاشو)) در بیارن

((قفل و صندوقچه داره بشین و پاشو))  در بیارن     پریا! بسه دیگه های های تون

پریای خط خطی عریون و لخت و پاپتی!

شبای چله کوچیک که زیر کرسی چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گفت حرفای سر بسته می گف

قصه سبز پری   زرد پری   قصه سنگ صبور   بز روی بون

قصه دختر شاه پریون _ شمائین اون پریا!    اومدین دنیای ما

دنیامون خال خالیه   غصه و رنج خالیه؟

دنیای ما قصه نبود   پیغوم سر بسته نبود.

پریا هیچی نگفتن زاروزار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.