یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود.
زارو زار گریه می کردندپریا.
مث ابرهای باهار گریه می کردن پریا.
روبروشون تو افق شهر غلام های اسیر
پشت شون سردوسیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب توی برج شبگیر می اومد...
پریای نازنین چه تونه زار می زنید؟
توی این صحرای دور. توی این تنگ غروب
نمی گین برف می یاد؟ نمی گین بارون میاد. نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟ نمی ترسین پریا؟ نمیاین به شهر ما؟
امشب تو شهر چراغونه خونه دیبا داغونه مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهرمیان داریه ودمبک می زنن می رقصن ومی رقصونن
اگه تا زوده بلند شین سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم ببینید: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
عوضش تو شهر ما...{آخ!نمی دونین پریا!}
در برج وامیشن برده دارا رسوا می شن غلوما آزاد میشن ویرونه ها آبادمیشن
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب . ظلمتو داغونش کنن عمو زنجیر بافو
پالون بزنن وارد میدونش کنن به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن: دست همو بچسبن دور یاور برقصن
((حمومک مورچه داره بشین و پاشو)) در بیارن
((قفل و صندوقچه داره بشین و پاشو)) در بیارن پریا! بسه دیگه های های تون
پریای خط خطی عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گفت حرفای سر بسته می گف
قصه سبز پری زرد پری قصه سنگ صبور بز روی بون
قصه دختر شاه پریون _ شمائین اون پریا! اومدین دنیای ما
دنیامون خال خالیه غصه و رنج خالیه؟
دنیای ما قصه نبود پیغوم سر بسته نبود.
پریا هیچی نگفتن زاروزار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.